آمار خاطرات دلبرکان غمگین من

سلام :

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است

همیشه دوست داشتم دوستانی داشته باشم که حتی تو قصه ها هم نشه تصورش کرد که نشد .

خیلی چیزا دوست داشتم تو زندگیم رقم بخوره که نخورد .

مثل داشتن دوستان خوب و با مرام که هر وقت تو هر جایی به مشکل می خوردیم مثل کوه پشت هم بودیم و پشت همو گرم می کردیم بجای اینکه شونه خالی کنیم .

دلم خیلی چیزها می خواد که شاید برای دیگران خیلی احمقانه باشه .

مثل یه دوست که حسش کنم و بدونم واقعا رفیقمه . پشتمه . همه کس و کارمه .

ولی نشد ......

بجاش خدا یه پشت بی پناه بهم داد که نتونم به هیچکس تکیه کنم .

خیلی دلم گرفته .

بیش از اندازه تنهام و بیش از حد تصور کسی پشتم نیست . دارم کم میارم از این بودن و نبودن لعنتی .

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که تو یه حیطه از زندگیم به این وب لاگ شیش سالو نیمه پناه ببرم و بگم چقدر تنهام .

همیشه فکرشو میکردم تو این وب لاگ یه رفیق خوب پیدا می کنم تا همیشه منو بفهمه و با پشتوانه و دلگرمیش خیلی از خلاء های زندگیم محو یشه .

توقع زیادیه داشتن یه رفیق خوب بنظرتون ؟

خلاصه دارم کم میارم . خیلی از ایده ها تو ذهنمه که 50 درصدشو عملی کردم و خیلی از ایده های دیگه رو نمیشه تنهایی تمومش کرد هم تو ذهنمه .

مثلا یکیش مجوز کتابم بود  که گرفتم * یکیش افتتاح سالن بسته بندی مواد غذاییم * یکیش مجوز بیمه ام بود *شاید در اینده هم ساخت و ساز ولی تنهایی خیلی سخته

دوست داشتم وقتی کتابم مجوز میگیره رفیقم از شادی من شاد شه

وقتی زمینمو ساختم داشت تموم میشد فارغ از هر گونه جنسیت از شادی من شاد باشه و من موفقیتمو مدیون پشت و پناه اون بدونم .

خلاصه انقدر بریدم که حس می کنم پوچم .

نه دل خوشی دارم و نه سرگرمی  .

روزا پشت سر هم می گذره و داره عمرم همینطوری مفت تموم میشه بدون هیچ خوشی و شادی .

من دوست داشتم دوستی داشته باشم که فارغ از هر گونه جنسیتی کنار هم باشیم و از روابط انسانی و دوستی با هم شاد باشیم .

این رسمش نبود خدا خیلی دلم گرفته ازت .

 

 

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

  • پنجشنبه یکم آبان 1393
  • نویسنده: مانی
مطالب قدیمی‌تر