آمار خاطرات دلبرکان غمگین من

سالها بعد كسي از بچه ي ما   مي پرسه ؟

تو عمو داري ؟ نه عمو چي است خوردنيه ؟ نه احمق داداشه باباته . نه والا ما از اين چيزا نداريم  تو خانوادمون.

خواستم اين سري متفاوت تر بنويسم و بكشم بيرون از مطلب هاي تكراري و پر حاشيه .

الان ديگه مثل سالها قبل نيست و بيشتر وب لاگ نويس ها براي دهه هاي 60 و 70 هستند و دهه هاي هشتاد هم هنوز دارن تازه وارد باغ ميشن و كاري باهاشون ندارم و البته جسارت نباشه بهشون . يك سري هم كه براي دهه 40 و 50 هستند و گاه گاهي ميان و مي نويسن و ميرن .

حرف من با هم نسل هاي خودمه كه قراره روزي ازدواج كنيم و تشكيل خانواده بديم و هميشه شعار بوده فرزند كمتر زندگي بهتر و از اين نوع حرفها .

ولي من الان دارم ميگم كه اين تفكر مورد قبول نيست و مي خوام ثابت كنم .

ماها داريم الان تلاش مي كنيم كه درس بخونيم يه پولي جمع كنيم بريم زن بگيريم و زندگي بسازيم و زندگي خوب و رستگاري در كنار فرزند و همسرمون داشته باشيم . تمام تلاش پدر و مادرها  براي خانوادشون هست و يه راهيه كه همه ميرن ( يه راه كليشه اي و تكراري مثل همه ي راه ها )

سالها بعد كه فرزندي خدا بهمون داد را بزرگ كنيم.

حالا حرف من اينه كه چرا يه فرزند كافيه براي همه ي خانواده ها ؟

ميگن به يكي برسيم بهتره و خوب بزرگش كنيم ؟ آيا فقط اين بايد ملاك ما باشه ؟

خوب سالها بعد كه اين فرزند شما ازدواج كرد نبايد با يكي معاشرت كنه ؟ نبايد بچه اش عمو يا عمه يا دايي يا خاله داشته باشه ؟

اين خود خواهي محضه كه بخاطر رفاهي كه در اختيارش مي ذاريم لذت داشتن برادر يا خواهري را ازش ميگيريم .

چرا بايد لذت داشتن يه همبازي و يه هم صحبت و يه حامي را از بچه ي خود بگيريم كه چي بشه ؟ بچه را بفرستيم كلاس زبان و  كلاس هاي مختلف  كه چي بشه ؟ پس اون خلاء عاطفي و اون تنهايي هاي ادامه دار چطور مي خواد حل بشه ؟

پدر و مادراي الان اين دهه به ظاهره خودشون روشتفكرند ولي ظالم ترينند وشديدا ترسو چون از ترس سالها بعد خودشون را بدبخت مي كنند  و  هيچ وقت به فكر فرداهاي دور نيستند و فرداهاي دور را فوقه فوقش دو هفته بعد مي بينند نه چند سال بعد .

من خودم ي  داداش دارم كه بچه ي كوچكي داره و بهش ميگم هميشه سعي كن بچه ات تنها نباشه و سالها بعد مي فهمي چه خيانتي بهش كردي . ميگه نه يكي بهتره چون ميشه همه ي نيازهاشو تامين كرد !نگه همه ي نيازهاي بچه هاي دهه 90 مادياته ؟ پس نياز معنوي و عاطفي و ساير نيازهاش چي ؟ بچه يه همبازي مي خواد ! يه هم صحبت در سالها بعد ! يه حامي خوب و هم خون مثل برادر يا خواهر ! يكي مي خواد باهاش حرف بزنه ! انسان از نبود هم صحبت و يك حامي به خيلي از جاهاي ناجور كشيده ميشه كه اگه يه هم صحبت و يك دوست مثل خواهر و برادر باشه ديگه مشكلاتش حله .

خيلي از مشكلات ما اگه نگاه كنيم از تنهايي بوجود مياد .

طرف ميره خودشو ب فنا ميده چون تنها بوده . چون هم صحبت نداشته . چون خانواده اي مادي داشته بجاي خانواده ي عاطفي .

 هر كاري هم بكني . باز امسال يا صد سال ديگر بلاخره براي ابد خواهي مرد پس اون لحظه را درياب و لدت ببر و ترس از فرداها لذت لحظلات را ازت ميگيره .

سعي نكنيد به اجبار هنر عشق را بياموزيد و نظره من اينه كه دوست ندارم بعدها از خودم شرمنده باشم كه اي كاش اون كارو مي كردم و اين كارو ميكردم .من ميگم شب مي خوابي صبح تو قبري . زندگي خيلي پوچ تر از اين حرفاس كه بخواي دل ببندي به آينده هاي دور دست و ديگه تو قبرستون زير خلوارها خاك فرصتي از كاش ها نيست . اگه واقعا دارا هستيد و دستتون به دهنتون مي رسه  فرزند زياد داشته باشيد تا هم استحكام خانوادتون قوي تر و  بهتر باشه هم همه پشت هم مثل يك كوه باشند . ماها تلاش مي كنيم براي روزهايي كه هرگز بهش نمي رسيم .

نمي دونم منظورمو مي تونم خوب بفهمونم يا نه .

بازم مثل بچگی هام یه ریز حرفمو زدم و یادم رفت سلام کنم .

سلام رفقا

پ نوشت : به کلیه دوستانی که کامنت می ذارن ادرس وب لاگ نمی ذارند و حس می کنند صمیمیت خاصی هست که باید آدرس وبشون را خفظ کرده باشم پاسخ داده نمیشه پس دوستان گله ای نداشته باشید که جوابتون را بدم . پس آدرس برابر با جواب

باتشکر

دوستاني كه آدرس ف*ي*س ** بوك دارن بگن تا ادشون كنم


 


ادامه مطلب
  • چهارشنبه یکم مرداد 1393
  • نویسنده: مانی
میترسم حرفام و اعتقاداتم به شعر تبدیل شه میترسم همرنگ این جماعت گرگ صفت شم دلم می خواد ساده باشم بذار هر چی میشه بشه .

ما آدما باید قبل از این که جنسیت برامون مهم باشه باید اینو بدونیم که آدمیم که متاسفانه الان همه چی شده جنسیت و شخصیت دیگه از بین رفته . همیشه دنبال یه نقطه ضعفیم که با احساسات دیگران بازی کنیم و این خودش خیلی بده .

چرا ما از ابتدا تو هر دوستی جنسیت برام واجت از مرامه طرفمونه ؟

همیشه از روابط سالم میگیم که چرا ی دختر وپسر بدون توجه به ر*/*ا*/*/ب*/*/ط*/*/ه ج*/*/ن*/*/س*/*/ی و استفاده از هم فقط برای هم اندیشی هم دردی یا تبادل نظر یا هر چیز دیگه ای نمیتونن باهم در ارتباط باشنن(البته معدود افرادی که کم پیش میاد در یک رابطه کاری تعامل اجتماعی تونستن رایطه در سطح کاری نگه دارن) چون وقتی 2نفر باهم به صورت اتفاقی یا هر دلیلی آشنا میشن برای حل ی مساله یا هر چیزی بیشتر از اینکه به مشکل و ریشه های مشکل بپردازن به حاشیه ها میرن حتی اگه دختره هم دنبال دوستی خاص نباشه فقط به هدف ی اشتراک گذاری وکمک باشه تو این بین بیشتر اوقات این پسر که میخواد ر*/*/ا*/*/ب*/*/ط*/*/ه معمولی رو به حالت خاص بکشونه و ثابت کنه که خوبه که غرض بدی نداره که من چنین ام وچنانم اما نیاز به گفتن نیست رفتار وگفتار قشنگ نشون میده چی هستی و سلامت ر*/*/ا/*/*/ب/*/*/ط*/*/ه به خطر میندازی. تجربه تو زندگیم نداشتم اما صحبت دوستان دیگه هم که شنیدم سبک کلمات وحرفهای پسرهای هم نسل تقریبا ی سبکه ی دختر در اوج شادی و آگاهی واعتماد به نفس خیلی سخته نفوذ کردن بهش . ی مطلب خوندم پسرها برای سوء استفاده از ی دختر یه اعتقاد دارن وقتی به ی دختر بر میخورن اگه بخت باهاشون یار باشه اون دختر یا تو بحران روحی باشه که نیاز به محبت داره با 4تا کلمه درکت میکنم عزیزم ، دایه عزیزتر از مادر شدن وتریپ فداکاری و از اول قضیشون ازدواجه دختره به اصطلاح خودشون خر میکنن وبه هدفشون میرسن یا دختره از تمام پسرهامتنفره که اینجا اگه زرنگ باشه خودش بهتر نشون میده که متفاوته و همه پسرها مث هم نیستن بتونه به هدفش برسه اما باید گفت جنس زن لطیفه مث پسرا به مسائل ج/*/*/ن*/*/*س*/*/*ی نگاه نمیکنه دنبال محبته این پست ترین کاریه که از ضعف و اعتماد افراد برای رسیدن به امیالت استفاده کنی البته اینم بگم ذات و خصوصیات آقایون با زن ها فرق میکنه البته خیلی از دخترها اونقدر مار خوردن که حالا افعی شدن/همه دخترها هم اونقدر ساده نیستن/ گاهی اوقات ی چیزهایی میبینم که میدونم چقدر توجامعه کثافت هست اگه تعداده معدودی هم ساده و صادق باشن اونقدر بلا به سرشون میاد که اونها هم به مرورعوضی بشن همه ارزشها زد ارزش شدن/برای مراقبت از خودت کلمه ای به نام اعتماد دیگه معنی نداره حتی باید از سایه خودت بترسی .

 

به قول مادر بزرگم سر از خاطرجمی میشکنه/در گیر احساس بشی دیگه کنترل عقلت دست اونه هرکی می خوای باش/شاید همه این ها نوشته تکراری باشن  ولی حتی اگه به ی نفر هم کمک کنن خوبه میشه گفت ی جا به درد خورده .
بیشتر برای دوستانی که ادعای روشنفکری میکنن/باز میخوام بگم لطفا اگه پسری پیشنهاد داد ادعا روشنفکرها در نیارید مخصوصا اونایی که مقطع ارشد ودکتری درس میخونید یا شاغلید فکر نکنید بزرگ شدید اشتباه نمیکنید خوب و بد میدونید .آره شاید بزرگیم شاید بدونیم اما احساس میتونه بزرگترین آدما نابود کنه باعث شکست هیتلر وناپلئون ی زن و ی احساس بود ، خیلی از آدمهای قدرتمند دیگه .
پس احساس میتونه عقل و تصمیم ما رو تحت تاثیر قرار بده /اگه پسری پیشنهاد داد قبول نکنین اول دوست باشید تا به شناخت برسید بعد اگه اوکی بودید تصمیم به ازدواج بگیرید ادعا داشته باشید ما بالغیم وعاقل ر***ا///ب///ط**م**و**ن کنترل میکنیم خیلی کم پیش میاد  اگه طرف شما پسندیده در چارچوب خانواد مطرح شه شما اگه روشن فکرید فرهنگ جا بندازید ی پسر و دختر اول باید چند ماه رفت آمد کنن زیر نظر پدر و مادر تا به شناخت برسن اگه فیلم بازی نکنن تو این فاصله و قرار نباشه اگه به تفاهم نرسیدن خانواده ها نگرا ن ابروشون باشن یا آقایون دیگه فکر کنن چه خبر بوده ودیگه خواستگاری
دختره نیان اینجوری خیلی بهتر قایمکی چند سال دوست باشید و تواین فاصله وابستگی به وجود بیاد ویا اتفاقات بدتر که خیلی زیاد پیش اومده باعث نابودیتون بشه/اگه بخواییم ازدواج سنتی نداشته باشیم و با شناخت و مدرن ازدواج کنیم خوبه  فرهنگ جا بیفته بابا مامانهای عزیز این پسر حالا تومحیط دانشگاه تومحیط کار یا هرجایی دختر شما دیده ازش بدش نمیاد شرایط ازدواج نداره کاملم بچه ها شخصیت هم نمیشناسن اگه بیاد خواستگارس ی سری مسئولیت میاره بعد حتی اگه ازهم خوششون نیاد به تفاهم نرسن بازم عواقب داره یاد بگیرن ی دوستی سالم بپذیرید بچه ها کمتر خطا میکنن
از ترس خیلی چیزها برای اینکه کسی نبیندشون نمیرن ی جای خلوت و هزار اتفاق بیفته / وقتی شما آگاه باشید اونام بدون ترس برا شناخت هم باحضور شما همدیگه رو میبینن جایی که میرن مشخصه هیچ کس هم نمیتونه بگه کار اشتباه کردن/نمیدونم این نظرم آرمانیست یا میتونه نظر خوبی باشه ولی فکر میکنم اینجوری با توجه شرایط کنونی جامعه و شرایط بیکاری جوونا نظری بدی نباشه/دوس دارم اگه نظرم کم وکسری داره یا نیاز به اصلاح داره درستش کنید خودتون . در پایان کلام زبان مشترکی داریم با این همه یکدیگر را نمی فهمیم ما باید مثل غارنشین هاتنها به علامت دست هایمان اکتفا می کردیم آن وقت شاید هیچ سوءتفاهمی میان ما جدایی نمی انداخت .

**زندگی مثل یه دیكته اس هی می نویسیم، هی غلط می نویسیم، هی پاك می كنیم دوباره هی می نویسیم، هی پاك می كنیم غافل از اینكه عزرائیل داد میزنه: برگه ها بالا


***شبهای هجران را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

** روزگار غریبیست نازنین          خدای را در پس توی خانه نهان باید کرد 

 ****:قوی کسی است که نه منتظر میماند خوشبختش کند، ونه اجازه میدهد کسی بدبختش کند...!

پی نوشت : لطفا ادرس وبلاگ یذارید و به کامنت های بدون ادرس جواب داده نخواهد شد. 

این پست اسم نداره هنوز خودتون اسمشو بذارید 

پی نوشت " : چقدر لواشک ترش خوشمزه اس .

 


ادامه مطلب
  • یکشنبه یکم تیر 1393
  • نویسنده: مانی

نمی دونم شاید باورتون نشه ولی از وبلاگم خسته شدم.محیطش برام خسته کننده شده . حسم مثل اون شب های ، شب شعر است که هر هفته شعرام شعر اول میشد و یه مشت شاعر دلتنگ برام دست می زدند و و در آخر باز هفته های بعد می اومد و باز هم شعر اول .دلم واسه اون کارگاه شعر تنگ شده حالا که ازشون دورم .دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده که الان که کنارم نیستند بیشتر دلتنگ تر میشم .

حدود یک سال و نیم اومدیم و هی نوشتیم این بده این خوبه .

خیلی ها خوششون اومد و خیلی ها انتقاد کردن .

خوب حالا میگم نخود نخود هر که رود خانه خود .

دیگه کار از نصیحت گذشته .

هر کی هر غلطی خواست بکنه .

مگه من صاحبشونم . چوبشو خودشون می خورن نه من .

انقدر خستم از این بلاگفا و کامنت های تکراری و یکنواخت دیگه دنبال تنوع هستنم .

یه چیز بکر و جدید که آدمو به  وجد بیاره نه چیزهای ساده که برای ما یک مشکله بزرگه و هنوز حل نشده .

دنبال یه ایده ی جدیدم تو وب لاگم هر کی هر نظری داشت بنویسه ئ بگه اصلا چی نوشته بشه .

انقدر از دست بعضی ها هم دلم گرفته که نگو و البته محیط مجازیه و آدما بایدم نامرد باشند .

مثلا خیلی از دوستان دوست داشتند لینک بشن و هی کامنت پشت کامنت منو لینک کن . لینک که میشدن بعد از چند وقت لینک من تو وب لاگشون دیگه نبود و همه یه طور احساس زرنگی دارند .

 

انقدر از غم اومدید و گفتید که خدایی حالم گرفته شد .

بیایید از شادی ها بگیم و از شادی هایی که در کنار خانواده و معشوقه ی خود بودید بنویسید تا همه رو به سوی شادی پیش برویم نه غم .

از درد ها هم بنویسید که یادمون نره یه روزی رو .....

میام پستو فردا شب کامل می کنم  و  در کنار دوستان با معرفت هستم 

 پی نوشت :

      متنـــــــــــــفرم از اون دسته از آدمهایی که به خیال خودشون فکر میکنن زرنگن... همیشه دست بالای دست زیاده بـــــــدم میاد از پسرهایی که برای ادد لیست بالا عکس دختر رو پروفایلشون میذارن و با مشخصات دروغ کاربری میسازن... حــــــــالم بهم میخوره از اون دخترایی که تو نت اومدنشون برای تیغ زدنه... دوست عزیزم اینجا همه چیز مجازیه ولی دل آدمهایی که دارن پشت کامپیوتر مطالب رو میخونن واقعــــــــیه... به این خیال نباشید که اگه شما تونستید یکی رو بذارید سرکار کسی پیدا نمیشه که شما رو سر کار بذاره... حواسمون به کارهامون باشه... همین....

 

 موفق وپیروز باشید ب دور ازفکرهای مزاحم


دوستان کسایی هستند که استاتیک و مقاومت بلد باشند . لطفا خبرم کنید چند تا سوال داشتم .

 

  • پنجشنبه یکم خرداد 1393
  • نویسنده: مانی

ازدواج : عشق : پول : زندگی : در اومدن از تنهایی  کدومش ؟

ببین چگونه درگیره مغزه من

مرا ببوس از عشق حرف بزن .

واقعا چرا الان سن ازدواج رفته بالا ؟

چرا الان دیگه کسی سراغ ازدواج نمیره و سعی می کنه فراری از ازدواج باشه ؟

چرا خانواده ها توقعات بالا دارند ؟

چرا دخترا زود با یه نفر دوست میشن میگن چی داری ؟ چیکاره ای ؟ بابات چیکارس ؟ ماشینت چیه ؟

چرا کسی  خوده پسرو نمی بینه و مالشو می بینه ؟

چرا دخترا تا تقی به طوقی می خوره میگن کی میایی خواستگاری ؟

چرا انقدر امار طلاق رفته بالا ؟

چرا بیشتر دخترا رابطه را تو دوستی حس کردن ؟

چرا الان زندگی ها دوام نداره ؟

چرا همه دخترا مقایسه می کنند خواستگارو با د-و-س-ت** پ-س-ر-ش-ون ؟

چرا الان همه دنبال ترمیم ب/*/*ک/*/*ا/*/*ت هستند ؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چرا این همه چرا ؟
چرا الان همه مجبورن که با کسی باشن که احساس تنهایی نکنند ؟

اصلا تنهایی یعنی چی ؟

چرا این همه خیانت تو یک خانواده باید باشه ؟چرا دیگه کسی سراغ معنویات نیست و همه مادی گرا شدن ؟

چرا یک پسر با صد تا دختر دوسته و یک دختر با 1000 تا پسر ؟

چرا همه الان بهم شک داریم ؟

چرا دوستی ها دیگه پاک نیست ؟

چرا یک مرد زن دار د*/*/*و/*/*س*/*/* ت /*/*/*د/*/*خ/*/*ت/*/*ر داره ؟

چرا یک زن شوهر دار بوی فرند دارند ؟

چرا یک دختر نامزد دار بجای نامزدش یکی دیگه تو قلبشه ؟

چرا دله همه شکسته ؟

چرا همه به هم نارو می زنند ؟

چرا این همه چرا ؟ 


ادامه مطلب
  • دوشنبه یکم اردیبهشت 1393
  • نویسنده: مانی

بوی عیدو غمه سارا :

امیدوارم که روزی برسه که هیچ دستی برای گرفتن دراز نباشه . آمین

مادرم پیامبری بود با یک زنبیل پر از معجزه...یاد دارم در اولین سرمای زمستان النگویش را به بخاری تبدیل کرد...!!!

همه ما وقتی دم از معرفت و مرام میشه ادعامون اونجای خر رو پ*ا *ر*ه می کنه و اصلا از معرفت اسمشو یدک می کشیم که یه ادم با معرفتیم ولی وقتی تو عمل میاد هیچ پوخی نیستیم .

نگو نه ک باور ندارم .

امروز،یک نفردر گوشه ای از این دنیای بی گوشه خود کشی کرد. بیصدا آرام بدون توقع...دنبال دلیلش هستی؟؟کمی به خودمان بیائیم...!!!

انســانها چه دیــــر میفهمند،که انسانیت تنها یک کلمه نیست ،بلکه درک مشکلات دیگرانیست که همه حساب میشوندو انسان کسی است که یکی مثل همــــه نباشد...!!!

الان داره عید میاد و خیلی ها تو حسرت یه دست لباسن و یه لنگه جوراب که انگشت شصتشون نزنه مثل ب*ی*ل*ا*خ بیرون !

همیشه که ما نباید خودمون خوب بپوشیم و یه بارم یه فقیری خوب بپوشه مگه آسمون به زمین میاد ؟

من زیاد آدم مذهبی نیستم و اصلا باید بگم مذهبی نیستم ولی یه سخن از امام علی یادمه که جایی دیدم و گفتم بذار بنویسم اینجا :

فرموده بود : چیزی که واسه خودت می پسندی برای دیگرانم بپسند .

حالا من اینجا میگم خیلی ها دستمون به دهنمون می رسه تو این دنیای ت*خ*م*ی ولی حالا که خدا بهمون ح/*/ا/*/ل داده و دستمون جلوی نامرد دراز نیست یه کمکی هم به یه نیازمندی بکنیم مگه چی میشه ؟

آسمون به زمین میاد یا چیزی از ما کم میشه ؟

مگه اینطور نیست که هر چی رو با اخلاص بدی بیشترشو خدا بهمون میده ؟

نمی خوام فلسفه ببافم و خیلی ها را تشویق به خوب بودن کنم ولی یه لحظه به خودمون بیاییم و مگه اون بچه فقیر چیش از ما کمتره که اون تو حسرت عیدو سر کنه و ما با لباسای خوشگلمون پز بدیم و حسرت به دل خیلیا ها بذاریم ؟

مگه رسم زندگی همینه ؟

مگه همیشه ما پولداریم و فقیر بدبخته ؟ روزی هم میرسه که دنیا بهمون فاز نده و بیاییم تا وقتی که داریم کمک کنیم .

هیچ چیز ب اندازه شاد کردن دله کسی تو این دنیا ارزش نداره .

حالا هر کی داره این آپ و قلمه منو می خونه به اندازه توانش بره و یه کمکی به یه آدم نیازمند بکنه تا همه شاد باشیم تو این سال نو تا خدا هم بیشتر بهمون ح*ا*ل بده  و تو رو مولا نگید به من چه ! پس ربطش به کیه ؟ به ما است که هم نوع هستیم و یه هم وطن همیشه هوای هم وطن خودشو داره .

همه شبیه هم نیستند...برف برای دستان یخ کرده کودک روستایی نه زیباست نه رومانتیک...!!!

تــنـد رفـت .. کـودکـی هـای مــن...بــا آن دوچــرخــه ی قـــراضــه اش کـــه...هــمـیـــشـه ی

خــدا پـــنـچـر بـــود...!!!

لطفا به ادامه ی مطلب برید و خواهشا کپی برداری نکنید چون راضی نیستم .


ادامه مطلب
  • جمعه یکم فروردین 1393
  • نویسنده: مانی

دوستان گفتند مودب تر بنویس منم اطاعت امر کردم .

باید از بهترین دوست ترسید...چون هیچ کس روح تو را آنقدر ع/ر*ی*ا/ن ندیده که جای دقیق زخم ها را بداند!!!

خیلی از ماها الان تو خونمون ماهواره داریمو و خیلی هم حال می کنیم که به اروپا وصلیم .

 کلی حال می کنیم و تو اونجامون کلی عروسی می گیریم واسه خودمون .

ماهواره چیزه بدی نیست ولی ما متاسفانه همیشه جوانب بدشو داریم در نظر میگیریم  مورد استفاده قرار می دیم . گاها نگاه می کنیم و شبکه فارسی وان نمونه اصلی این شبکه های که فساد آور است و داشتن دوست *پ*س*ر را چیز عادی می دونه تشویق میکنه که زنان متاهل که چقدر آزادنه می گردند و چقدر دوست دارند. اینها خیانت را داره به خونه های ما که یه روزی فیلم های شبکه های داخلی رو می دیدیم و لذت می بردیم .

این شبکه و سریالهایی که پخش می کنه دختران نوجوان را تشویق به عشق و روابط می کنه و میگه چقدر این دوستی ها و روابط خوبه و بی آنکه بدونیم این شبکه ها خانواده را می پاشونه . نگاه کنید به چند سال گذشته که چقدر آمار طلاق + د*و*س*ت*ی های خ*ی*ا*ب*ون*ی + ت**//ج**//ا**//و**//ز بالا رفته  . اینها همه سر منشا از این روابط غلط و تنوع طلبی ما آدما داره که همیشه دنبال بهترینیم و میگیم مثلا اینو ول کنیم شاید یکی بهتر اومد سراغمون ولی در اشتباهیم و یا یه طرف مایه دار پیدا کنیم برامون شارژ بخره .

یکی از عواملی که باعث طلاق و فساد های اخلاقی در جوامع ما میشه وجود ماهواره و شبکه های نظیر جم و فارسی وان هست که در انها بیشتر از عشق و ر=و=ا=ب=ط آزاد دو ج*ن*س*ی گفته میشه  و همه دنبال معشوقه های خود هستند و همه عاشقن یا دارن عاشق میشن . این شاید در فرهنگ غربی ها اوکی باشه ولی در فرهنگ ما این کار اشتباهه محضه و در فرهنگ اروپایی ها مدرن و آزاد زیستن است که اسمشو گذاشتن  . آزادی و آزاد زیستن تو روابط و دوستی ها نیست و تو زندگی کردن و سالم بودنه و نه خراب بودن و خراب موندن .

دوستان بنظر من دوستی و همه چی که بوی دوست بده خوبه ولی ختم به ه*و*س که میشه رنگ کثافت و نامردی میگیره .

دوستان گلم هیچ وقت نذارید دیگران برای تجربه های خودشون شما رو ابزار قرار بدن .

دختر خانومای گل به درستون برسید و بذارید که موفق تر بشید . عشق همیشه هست و اشتباهی که گاها بعضی ها تکرار می کنند دیگه راه در رویی نداره و نذارید خوار و حقیر پی مطب دکتر برای ت*ر*م*ی*م باشید و به فرض مشکلت حل شد روح لگد مال شدتو می خوای چیکار کنی ؟

آقا پسرا و داداشای گلم : به فرض که م*خ یکی رو زدید و ح*ا*ل*ت*و*ن را هم کردید بعدش یکی هم خواهر شما رو مورد عنایت قرار میده و یه عمر عذاب وجدان همراهتون می مونه ها .

خانومای متاهل : بچسبید به همسرتون و چه خوب و چه بد همسرتون شده و خودتون انتخاب کردین و حرفه طلاق نزنید چون برچسب بیوه بهتون می خوره و مردای ه*و*س ران هم فقط  لایکتون می کنند برای چند ساعت .

آقای متاهل : بچسبید به زنتون درسته که پیر و کج و کوله شده و بدونید اون یه روز عشقتون بوده که یه روز براش له له می زنید و حالا مثل سگ میوفتید دنبال ناموس مردم .

 دخترایی که تنهان : شاش نداشته باشید خواستگار خوبم براتون پیدا میشه اگه واقعا پاک باشید .

پسرایی که تنهان : بچسبید به تنهاییتون نرید مثل سگ تو خیابون سگ چرخ بزنید و بنزین باباتون را تموم نکنید . مثل گوسفند دنبال دخترا نیفتید موس موس کنید و بوق بزنید .

سعی نکنید از دیگران الگوی بد بگیرید  و خودتون بشید یک الگوی سالم برای دیگران نه انگشت نمای محله بخاطر عوضی بازی هاتون .

مادر و پدرای عزیز : بیشتر به بچه هاتون مخصوصا دختراتون اهمیت بدین و نگید هی کار دارم و اضافه کارم و زندگی خرج داره و اینو بدونید این همه کار می کنید واسه بچه هاتونه که سرمایه زندگیتونه دارید می کنید و فقط نشید یه ماشین چاپ  پول و بیشتر بچه ها به محبت نیاز دارند و به یک توجه  نه اینکه سر هر ماه 100 هزار تومن بدید بهش و ولش کنید به امان خدا . بعد که بچه هاتون یه گ*و*ه*ی می خورن نگید ای کاش و با ای کاش گفتند هیچ چی درست نمیشه و اتفاقا همه چی بد تر هم میشه . همه ما انسانها به محبت نیاز داریم نه به پول و اگه توجه کرده باشید انسان به یک حیوون مثل سگ اگه محبت کنه چقدر اون سگ با ما مهربون میشه و حالا بچه های خودتون که پاره ی تنتون هستند و دارید براشون جون می کنید و جوونی تون را می ذارید ؛  نذارید بره برای یه کلمه ی محبت امیز تو کوچه خیابونا بگرده و آخرشم بشه یه عقده ای که از اینجا مونده و از اونجا رونده بشه و بعد بگید که ای کاش و یه روزی آدم به جایی می رسه که حتی فکرشو هم نمی کنه که اینجاس .

بدبختی آدم بزرگا اینه که باور نمی کنند بچه هاشون چه کارهایی که نمی تونند بکنند .

انسان فقط با محبت زندس .

هیچ زخمی خوب نمیشه یا جاش می مونه یا یادش .

آرزو می کنم خداوند هر چی که شایستگیشو داری بهت بده نه آرزوهایی که داری .

روزی آدم به جایی می رسه که حتی فکرشو هم نمی کنه .

 

بازم مثل بچگی هام یه ریز حرفمو زدم و یادم رفت سلام کنم .

راستی سلام 

دوستان کسانی که کامنت می ذارن آدرس وب لاگ نذارن من شرمندشون نشم یه وقت چون آدرس کسی رو نه حفظ می کنم نه تو لینها دنبالش می تونم بگردم .

پس کامنت + آدرس 


  • پنجشنبه یکم اسفند 1392
  • نویسنده: مانی

خودم قبول دارم کهنه شده ام و حرفهایم خریداری ندارد ،  آنقدر کهنه شده ام  که می شود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت  پس بنویس و برو…!!!

دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم !!!

انســانها چه دیــــر میفهمند،که انسانیت تنها یک کلمه نیست ،بلکه درک مشکلات دیگرانیست که همه حساب میشوند و انسان کسی است که یکی مثل همــــه نباشد...!!!

تقدیر ، اختیار ، جبر ، سرنوشت ، صلاح !

هر چی دوست دارید اسمشو بذارید . منم خیلی دنبال اسمش گشتم و الان دیگه برام فرقی نداره . کاری که نبایست میشده ولی اما شده ! یه وقتایی سر خوشی ، گرمی ، داغی ، حالیت نیست که داری چیکار می کنی . نمی دونی یه تصمیم یا یک کار کوچیک بی اهمیت تو چقدر می تونه تو آیندت تاثیر مثبت یا منفی بذاره و می تونه چند تا زندگی این ور و اون ورتو عوض کنه و بهم بریزه !

فقط یه تصمیم ........

دلم برای حضور و غیاب های مدرسه تنگ شده است...انگارفقط اون موقع مهم بود که من باشم یا نباشم !!!


ادامه مطلب
  • سه شنبه یکم بهمن 1392
  • نویسنده: مانی

من با هیچکس بر سر آئین و باوری که دارد

نمی جنگم ........

چرا که خدای هر کس همانیست که

خرد او می گوید


برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 



ادامه مطلب
  • یکشنبه یکم دی 1392
  • نویسنده: مانی

سلام :

دوستان خیلی ها تو پست پایین نوشتن و گفتن این همه ادعا می کنی خودت چیکار میتونی بکنی :

برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • جمعه یکم آذر 1392
  • نویسنده: مانی

دوربین !!! حرکت

آنان  كه ساده مينويسند،خواننده دارند...انان كه مبهم مي نگارند،مفسر...!!!

برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • چهارشنبه یکم آبان 1392
  • نویسنده: مانی
شبهای اینجا انقدر دلگیر است...که سوت قطارهای نیمه شب هر ادمی را وسوسه میکند که برود و دیگر باز نگردد...!!!

برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • دوشنبه یکم مهر 1392
  • نویسنده: مانی

اسم این پستو می خواستم بذارم :

1)به یاد باغ شب بو

2)حرفی از جنس درد

3)عروس خانوم چرا ترشیدی ؟

حالا هر کدوم رو دیدید خوبه بگید ولی خودم به یاد باغ شب بو را پسند کردم .

 

با آنکه گفته اند یک داغ دل بس است برای قبیله ای

اینجا هر کس به قلب خویش داغ قبیله ای دارد


برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • جمعه یکم شهریور 1392
  • نویسنده: مانی

خداوندا   :

دانشی عطا فرما تا بتوانیم کلمات را مطابق با احکام الاهیت به رشته تحریر درآوریم . غریزه فهم عزم عزیزت را در ما بکار٬ ما را به خدمت اراده خود درآورده و سند از خود گذشتگیمان را صادر کن تا این کلمات حقیقتا از آن تو باشد نه ازآن ما٬ شاید بدینوسیله دیگر لازم نشود که هیچ معتادی در هیچ جا٬ ازدرد اعتیاد هلاک شود .

آمین

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 

برای خوندن برید ادامه مطلب

ادامه مطلب
  • سه شنبه یکم مرداد 1392
  • نویسنده: مانی

برادرا ،  خواهرا : همه تان می دانید که من نه سخنرانم و نه می توانم خوب حرف بزنم ولی آن قدر می فهمم که این خدا تا حالا صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و چندین  امام را به کشتن داده ، پس توقع نداشته باشید که به شاخ شکسته هایی مثل من و شما رحم کند .


برید ادامه مطلب را بخونید .

 برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • شنبه یکم تیر 1392
  • نویسنده: مانی

شاید آرام تر میشدم .فقط و فقط ......

اگر می فهمیدی حرفهایم به همین راحتی که می خوانی نوشته نشده اند !!

این وب شرحه روزایی ک تلاش کردم واسم پیش نیاد ولی اومد ، مینویسم که علم بهتر است یا ثروت ؟

برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • چهارشنبه یکم خرداد 1392
  • نویسنده: مانی

همه از عشق میگن اما عاشقان در سکوت می میرن اینو میدونستید ؟

برای خوندن برید ادامه مطلب

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 


ادامه مطلب
  • یکشنبه یکم اردیبهشت 1392
  • نویسنده: مانی

مولا علی ( ع ) نهج البلاغه :

از کسانی نباشید که بدون عمل صالح به اخرت امیدوار است و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازد . در دنیا مثل زاهدان حرف میزند اما در رفتار و کردار مثل دنیا پرستان عمل می کند . دیگران را از کارهای بد پرهیز می دهد اما خودش از انجام آنها پروایی ندارد . به فرمانبری امر می کند اما خود فرمان نمی برد . نیکوکاران را دوست دارد اما رفتارشان را دوست ندارد .گناهکاران را دوست ندارد اما خودش یکی از گناهکاران است .

اگر از جنبه های مختلف به مسائل نگاه کنیم ، برای هر چیز معنای خوب و بد وجود دارد :

همه ی ما بحث ادعا و تعریف از خود که میشه ادعامون k*ونه خرو پ**ا**ر**ه **** میکنه و خیلی از خودمون تعریف می کنیم ولی وقتی با این وجدانه لاکردارمون تنها میشیم می بینیم هیچ غلطی نکردیم و همش ادعا بوده و باد .

خیلی از ما با دو سه نفر از دوستانمون قهریم و سر چیزهای الکی دله همو شکوندیم مگه نه ؟

خیلی دوس داریم بریم آشتی کنیم و بگیم با مرام دلم واست تنگ شده !

ولی این غرور بی مورد نمی ذاره که بریم آشتی !

این روزا روزای خوبیه واسه شروعه تازه .

دنیا خیلی کوچیکه و دلهای بزرگ در اون جاودانه می مونن فقط و تلفن را برداریم و بگیم رفیق دلم برات تنگ شده .

خیلی از ماها با رفیقای جون جونیمون قهریم و گذاشتیم سر یه فرصت باهاش آشتی کنیم و این روزا روزای خوبیه واسه این کارا و البته اینم بگم که کسی با آشتی کردن کوچیک نمیشه و بزرگواری و دله گندشو نشون میده فقط !

دنباله فرصت نباشیم و فرصت از این بهتر پیدا نمیشه خدایی .

فقط یه دل شفاف می خواد واسه شروعه دوستی دوباره .

مگه آدم چن سال زندس که بخواد چن وقتشو با قهر و کینه زندگی کنه ؟

همیشه ارزش زندگی به گذشت و انسانیته و بس !

کاش همه ی فصل ها بهار بود تا ما یه فصل تازه ای را شروع می کردیم .

انسان درختی است که باید ریشه داشته باشه و ریشه ی یه انسان بزرگم مردونگی و گذشتشه مگه نه ؟

این همان فرصت کوتاهی بود که آرزوشو میکردید و نذارید کینه بشه اون کدورت !

زندگی صحنه هنرمندیه ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود خرم آن نغمه بجاست که مردم بسپارند بیاد .

پس پستو طولانی نمی کنم تا فرصتو از دست ندید و مردونگی به خرج بدید آشتی کنید با کسی که از هم ناراحتی به دل دارید  و مهربانی زنجیری است که یکدیگر را به هم وصل می کند !

اولین نفر کی بود که باهاش آشتی کردید و بنویسید و بگید چقدر بزرگید .

  • پنجشنبه یکم فروردین 1392
  • نویسنده: مانی

من هرگز نخواستم که از عشق و درد و بدبختی ، افسانه یی بیافرینم .باور کنید .من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی !

برید ادامه مطلب رمزش 7008326 است 



ادامه مطلب
  • سه شنبه یکم اسفند 1391
  • نویسنده: مانی

انقد از بالا نگام نکن من همین جام کفه پات :

رمز 7008326 برای خوندن برید ادامه مطلب 



برچسب‌ها: بیکاری, خیانت, رابطه
  • یکشنبه یکم بهمن 1391
  • نویسنده: مانی

یا هیزم شکن پیر

اینم دیواری که یادگاری می نویسم :

رمز 7008326 برای خوندن برید ادامه مطلب 



ادامه مطلب
  • جمعه یکم دی 1391
  • نویسنده: مانی

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

نویسنده نیستم،ولی قلبم می سوزد،روحم می نالد و دلم می نگارد .

تقدیم به تو.. توئی که شاید امروز .. دیروز مرا تجربه میکنی !

رمز 7008326


برای خوندن برید ادامه مطلب :



ادامه مطلب
  • چهارشنبه یکم آذر 1391
  • نویسنده: مانی
پدر و مادر ما متهمیم یا نسل ما یا افکار شما ؟

در دو پست گذشته (تا دیر نشده دور بزن تا دورت نزدن)( بعد از دوشیزگی) که نوشتم خیلی ها اومدند و همدردی کردند و حدود 8000 کامنت عمومی و خصوصی فرستادید .

برای خوندن برید ادامه مطلب 

رمز 7008326



ادامه مطلب
  • دوشنبه یکم آبان 1391
  • نویسنده: مانی

اره گاهی حرفهایی هست نه میشه گفت نه میشه نوشت فقط بایدفراموش کرد .

اونم درده زن شدن است در ایام شیرین دوشیزگی است .

دوست ندارم از رنج ها و غم های روزگار در این وبلاگ برایتان بنویسم. اما امشب انقدر غمگینم که جز نوشتن چیز دیگری تسکینم نمی دهد و اینکه می خواهم همواره نام یک مرد بزرگ را درآینده بخاطر داشته باشید، مردی که دیگر تاریخ بمانند او نخواهد دید .

برای خوندن ادامه مطلب مراجعه کنید .

رمز 7008326


ادامه مطلب
  • شنبه یکم مهر 1391
  • نویسنده: مانی

امروز می خوام در مورد یک درد باهاتون حرف بزنم که گریبان گیر 50 درصد از دخترای کرج و پایتخت است و البته داره تو همه ی شهرها میره و متاسفانه دردشم منو خیلی اذیت میکنه .

لطفا بروید ادامه مطلب

رمز 7008326


ادامه مطلب
  • پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391
  • نویسنده: مانی

خداحافظ رفيق

غروب جمعه

چه حس بدیه

بوی مرگ میده

اصلا حس بدی دارم تو این غروبای  لعنتی

..........................

سلامتی اونی که میره باغ و گل را بو می کنه و لگد نمی کنه .

........................

سلامتی و نجات همه ی زندانیا

زندانی های بی ملاقاتی

دیوونه های امین آباد

........................

سلامتی اون کسایی که زر ندارن

زور ندارن

پارتی ندارن

کس و کار ندارن

بی کس و کارن

یقه چرکی ان

پا برهنه ان

مقوا خوابن

کارتن خوابن

شب پیرهنشون را می پوشن صبح تنشون می کنند

...........................

دلم گرفته به پر و پام نپیچین که فوش میدم

چیزهایی که در یک غروب  غم انگیز در من زاده شد.

 ۱۰/۰۶/۱۳۹۱

۲۱:۴۸

  • شنبه یازدهم شهریور 1391
  • نویسنده: مانی
رفیق نصفش رفیقه و نصفش باده هواس

حال و حوصله ی هیچ کی رو ندارم

همه نامردن

از بابام گرفته

تا اون داداش چفته یه وریم

شاشیدم به این زندگانی

موندم چه خاکی تو سرم بریزم


  • پنجشنبه نهم شهریور 1391
  • نویسنده: مانی

هامون :

تو این وب لاگ از هر چی گفتم الا درد مشترک تمامی آدمها .

همه هم تو این درد مشترک ومقصریم .

با یه خانومی داشتم حرف می زدم و متولد 73 بود .

پدرش دکتر داروساز بود .

مادرش خانه دار .

از عشق گفت و از ترک عشقش .

( برای خوندن برید ادامه مطلب تا منم مسدود نشم )


ادامه مطلب
  • جمعه سوم شهریور 1391
  • نویسنده: مانی

سلام ؟

نماز روزتون قبول

البته اینا همش حرفه چون اعتقادات سست تر و ماه بی معجزه و پر بدبختی بوده واسه و......خوب بگذریم .

یه دوستی ناشناس اومده بود 36 بار تو این هفته نظر خصوصی گذاشته بود و گفته بود خودتو معرفی کن و گفته بود قلمت خوبه و معرکس و .....  وب لاگی هم نداشت که براش کامنت کنم و با این که نمیشناسمش ولی به حرمت اون 36 بار چاکرشم با اینکه یک بارم تو پست های گذشته گفته بودم ولی باز میگم .

27 تیر 1368 بدنیا اومدم و تو کرج بدنیا اومدم و بابام کارگر بود و یه خانواده پر جمعیت که مامان بزرگمم با ما زندگی می کرد زندگی می کردیم که الان سالهاست فوت کرده .

تو یه محل پایین شهر کرج بدنیا اومدم و اونجا خاطرات باحالمون شکل گرفت  و عقده هامون جریان داشت .

بابام شریکی یه پیکان 59 آبی اسمونی داشت که شریک بود با  شوهر عمه ام .

13 سالم بود یعنی تیر 1381 خونمون را یکی آخرش خرید و اومدیم یه محل به ظاهر بالاشهر که الان خیلی آباده و همه از عظیمیه و گوهردشت میان سمته محله ما دور می زنند .

درس  می خوندم و با سعید پسر همسایمون آرایشی بهداشتی با هم کار می کردیم و گاهی محصولات پزشکی هم می فروختیم .

سال 1384 اولین وب لاگمو زدم و خیلی حال میداد و اون موقع ادما خیلی داش مشتی تر از این موقع بودن و شبا با وب لاگم ور می رفتم .

 تا اینکه دیپلم گرفتم و تو کف ماشین بودم  همیشه .

اون سالی که دیپلم گرفتم دفترچه خدمتمو می خواستم پست کردم و آمپولاشو هم زده بودم که دانشگاه قبول شدم و رفتم دانشگاه .

علاقه ی خاصی به نوشتن داشتم و به جبر زمونه رشته  برق را  انتخاب کرده بودم و رفتم که برق بخونم ولی عاشق ادبیات بودم و دلم واسه ادبیات می تپید .

سال اول و دوم را هم کار کردم تو آژانس و هم درس خوندم .

تو همین حین رمانی را شروع به نوشتن کردم .

درس خوندم تو دانشگاه و تو دانشگاه با همه رفیق بودم و آدم خون گرمی بودم و موقع تایم بیکاری بچه ها دوره ام می کردند و زیاد رفیق داشتم و البته از نوع پسر و تو دانشگاه تو مور دختر نبودم چون از باج دادن بدم میومد و دوس نداشتم دختر به خاطر کرایه حساب کردنش تو اتوبوس و یا با ماشین ببری بیاریش با من رفیق باشه و بعد که بی ماشین باشم بهم بخنده وبگه این پسره را سر کار گذاشتم .

خلاصه با کسی نبودم .

درسم تو نیمه ی دوم 89 تموم شد . 23 /11 / 1389 فک کنم مدرکمو گرفتم و رفتم سریع کارای خدمتمو کردم و طی یه ماجراهایی معاف شدم .

حالا که خدمتمو اوکی کرده بودم دنبال کار بود که این پسر عمه مون زنگ زد و گفت بیا با هم شریک شیم و باهاش شریک شدم که 1 سال باهاش کار کردم و دیدم شراکت اصلا خوب نیست و میونه آدمو بهم میزنه و الان هم که حساب کتاب کردیم 10 میلیون بهم بدهکاره .

خلاصه این روزاس که پولمو بده ولی بهش که زنگ زدم خیلی مایل بود باهام بازم کار کنه ولی من نمی تونم چون دو دو تا نیست .

یه خونه با خواهر شریک خریدم و این دومین تجربه ی شراکت با خواهرمه .

کتابمو 21 / 3 / 1391 دادم ناشر و داده بود ویراستار و بد ویرایشش کرده  بود و ردش کردم و گفت ناشره خودم روش کار می کنم .

همین روزاست که کاراش تموم شه و بره برای مجوز .

قراره مهر ماه 60 تومن دسته منو خواهرم بیاد و با پولش می خواهیم زمین بخریم .

فک کنم اگه ارشاد اوکی بده بهم کتابم تا آبان ماه حاضره .

قراره یه مغازه شریکی با یه بنده خدایی بخرم و اون بنده خدا خیلی گله .

خلاصه تصمیم دارم تا دو سه سال دیگه خودمو قشنگ ببندم .

دیگه چیزه قابل عرضی نیست .

4 سال هم سابقه بیمه دارم .

خوب عشقه ماشینم البته سفیدش فقط

مثل پرشیا سفید البته ELX  فقط .

خوب پسر خوبیم و اینو همه میگن و کاری از دستم برای هر کی می کنم مثلا پسر عمه ام را که می خواست بره تو نیرو انتظلمی خیلی کمکش کردم .

خیلی هاتم .

دوست دارم دو سه سال دیگه که حسابی پول داشتم زن بگیرم و البته یه دختر خوب که بجای بالشت که هر شب بغل می کنیم اونو بغل کنیم .

از سیگار و قلیون بدم میاد ولی چند باری که دانشجو بودیم ابلفضل قلیون چاق کرده بود و کشیدیم ولی سیگار نه .

آدم مذهبی نیستم و از کسی مذهبی باشه خوشم نمیاد ولی خدا رو قبول دارم ولی از مذهبیا زیاد خوشم نمیاد و البته خوب و بد همه جا هست ولی من باهاشون حال نمی کنم و شاید 10 درصد رفیقام از بروبچ سپاه و بسیج و نظامن و خیلی گلن و خیلی کار را بندازن و خیلی خیلی خاکین .

از وب لاگ های عشقی و شکست خورده و .... بدم میاد و واسه بعضی وبلاگ ها که به دلم بشینه نظر میدم

راستی منتظر رمانه من باشید

دوست عزیز که کامنت گذاشته بودی امیدوارم که نوشته هام کفایت بده .

دیگه چیز قابل عرضی نیست و سوالی داشتید در خدمتم .

یا حق

  • شنبه بیست و هشتم مرداد 1391
  • نویسنده: مانی

افسوس که آنچه بر آدم روا می شود ، هیچ احدی جز خودش از آن خبردار نمی شود  و این خود درد است  که به آن همه دچاریم .

همه ی ما یه درد هایی که داریم که داریم از راز داریش خفه میشیم و لب باز نمی کنیم .

یکی عشقش رفته .

یکی بیکاره .

یکی بهش ت ج ا و ز شده .

یکی زندونیه .

یکی از درد خماری گریه می کنه .

یکی مست میکنه و تو مستی خفه میشه .

یکی موادش تموم شده و گیره پوله تا اندازه ی یه نخود تریاک بخره .

یکی سیگاری بار کرده جا نداره دود کنه .

همه میگن بعدش خدا بزرگه .............

ولی این همه بار روی دوش یک نفر آدم ، خیلی بی انصافیه ( خدا ) .

لحظه اي مي رسد كه آدم از همه چيز دست مي كشد چون عاقلانه ترين كار همين است یعنی خودکشی و رفتن به توهمی به نام اون دنیا .

از این لحظه به بعد دیگر در دنیا هیچ چیز ارزشی ندارد و همه چیز بازیچه ای بیش نیست .

به مرور زمان نسبت به آنچه اغلب واهمه داریم نفرت پیدا می کنیم .

روزی که دیگر وجود نداشته باشم جزئی از عالم و همه چیز خواهم بود .

و در ثانیه های آخر این زندگی :

هیچ چهره ای صمیمیت خود را بدون اشک آشکار نمی سازد .

من شخصا ترجیح می دهم زنده نباشم تا اینکه از موجودی همانند خود بترسم .

جمعه 20 مرداد 1390 ساعت یازده و 40 دقیقه تو اتاق نشستم و حمیرا گوش میدم

  • جمعه بیستم مرداد 1391
  • نویسنده: مانی

تا شقایق هست زندگی را دریاب  

فریاد بزن نه اینکه تنها هستی

دوست خوبم زندگی زیباست درست همانگونه که می گفتیم

شعر

نقاشی

ادبیات

مشروب

سیگار

قلیون

کافه نادری

غروب ساعت 7

پاسور

سیگاری ( سیگار و حشیش )

آدم های بی احساس خیابان ولی عصر

همه خوبن

ما هم خوب میشویم در افقی به اسم اینده ای که سالها منتظرشیم  

تقدیم به همه ی انسان های همیشه مست

  • شنبه چهاردهم مرداد 1391
  • نویسنده: مانی
مطالب قدیمی‌تر